آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

احوالات اردیبهشتی ما

اندر احوالات این روزهای ما بگویم که خدا رو شکر همه چیز طبق روال پیش می رود و خدا را سپاس که زندگی جریان دارد و گاهی خوب و گاهی هم بد میگذرد. از اردیبهشت ماه امسال بگویم که سفری 4 روزه به همدان داشتیم و  پنجشنبه 20 اردیبهشت راهی شدیم و میانه های راه با غرغرهای آرادی وایستادیم و بعد از خوردن صبحانه و بازی کردن آراد و همسر نیم ساعت بعد راهی شدیم و تقریباً 4 ساعت بعد از حرکت رسیدیم به مقصد. همدان در کل شهر خیلی خوبی نبود و آنچنان گیرایی نداشت که آدم از دیدن مناظر و شکوه تاریخیش لذت ببرد ولی در کل روی هم رفته به ما خوش گذشت. روز اول به باباطاهر و ابن سینا و تپه ی هگمتانه و برج قربان ..... گشتی زدیم و فردای اون روز ...
1 خرداد 1397

تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید. نوروز 97

سلام و درود و تبریک به مناسبت رسیدن سال نو و آرزوی داشتن سالی پر از اتفاقا قشنگ و پر از رنگ های زیبا امسال تحویل سال رو هم در تهران و در کنار خانواده ی اینجانب سپری نمودیم و بعد از خردن شام در خانه ی پدر جانمان چیزی نگذشته بود که اولین بازدید عید را عمو اینا به خونه ی بابا اینا اومدن و این شد افتتاحیه عید دیدنی های ما. آن شب رو تا دیر وقت در کنار هم ماندیم و ساعت های 1 بود که رفتیم خونه و من تازه شروع کردم به جمع و جور کردن وسایل برای سفر مان به شمال. از اول فروردین مهمان مادر شوهر جان بودیم و آراد من هم کلی خوشحال از اینکه میتواند از این همه آب و هوا و زیبایی لذت ببرد و تا تونست به ب...
18 فروردين 1397

اسفند 96

و اما در احوالات اسفند زیبای 96 امسال اسفند هم مثل سالهای قبل شلوغ و پر از دغدغه بود و یه عالمه کار نکرده که باید انجام میشد و تفاوتش این بود که اینجانب مثل سالهای قبل انرژی نداشتم و همش رو کج دار و مریز طی کردم از آراد بگم که توی این مدت حسابی مشغول بود و هم کارهای مهدکودکش زیاد بود وقتی هر روز از مهد تحویلش میگرفتم یه لیست بلندی از شعرهای جور واجور در دست که باید برای روز بعد تمرین میشد. جشن های مختلفی که برگزار شد و یه روز هم اولیا رو خواستن تا برنامه اجرا کنن . کلاس پسرم دوتا سرود داشتن و ماماناشونم از جمله بنده کلی حال میکردم. روزهای مهدش هم که طبق روال میگذشت و کلاس زبانش هم همچنان پابرجا و مستدام بود. ...
26 اسفند 1396

26 بهمن 96

پنج شنبه ی هفته ای که گذشت بخاطر شرکت در مراسم ختم یکی از آشنایان همسر جان راهی شمال شدیم. پنجشنبه ساعتای 12بود که از خونه راه افتادیم و علی اکبر هم با ما بود از همون جا تا شمال با علی مشغول بود و حسابی تمام انرژی علی رو تخلیه کرد و تا میتونست آتیش سوزوند هرچند منم تا خود اونجا حرص خوردم . هوای شمال هم خوب بود نه سرد بود و نه گرم و گل پسرم یه کمی بازی کرد و شیطنت و شب هم تو خونه از خجالت عمو محسنش دراومد و یه عالمه با اون وقت گذروند. فردا صبح هم طبق عادت معمول کله ی سحر و اول خروس خون بیدار شد و از اونجایی که هوا یه کمی سرد بود و منم اجازه ی بیرون رفتن بهش نمیدادم و از همین جا بود که دعواهای منو آرادی شروع شد تا ساعت سه که بخوایم برگ...
28 بهمن 1396

اتفاقات بهمن 96

بهمن ماه هم روبه اتمام هست و هر روز هوای بهاری رو بیشتر از روز قبل احساس میکنی و هرچند آلودگی هنوزم که هنوز به قوت خودش باقیه و ما دیگه عادت کردیم باهاش زندگدی کنیم. تو این چند مدت اوضاع مثل قبل بود و هر روز با آرادم اومدیم سرکار رفتیم و مثل همیشه همسرجان تا یه جاهایی ما رو میرسونه و از اون به بعد رو خودم رانندگی میکنم. تو بهمن ماه امسال یه برف اساسی تو تهران بارید که تو این چند سال بی سابقه بود و ما دو روز رو به یمن قدم برف به اداره نیومدیم هفته ی بعدش هم به خاطر آلودگی سه روز تعطیل بود ولی از اونجایی که کارمندها آپشنی به نام آبشش دارن همچنان در محل کار خودشون حضور داشتن و ما هم بی نصیب نبودیم  ولی آرادی تمام...
23 بهمن 1396

دی ماه 96

و اما در احوالات دی ماه 1396 امسال دی ماه پسرم فقط 5 روز اول دی اومد مهد کودک و مابقی هم زحمتش با مامانی بود و کلاس مشاعره هم که اصلانیومدیم و خلاصه اینکه با اینکه گل پسری تو خونه بود ولی استرس های بسیار زیادی بر ما گذشت.از زلزله های متعدد و مریض ی های آرادی و کشتی سانچی و ......  ولی خدا رو سپاس که تمام شد و رفت. از شب یلدا بگم که در کنار خانواده و خانواده دایی جان در منزل پرستو به سر بردیم و همه چیز خیلی عالی بود و فقط تنها مشکل هموم هول و ترس زلزله بود که نفسمان رو به شماره می انداخت و آن شب همگی همانجا در کنار هم سر کردیم و صبح هم دسته جمعی نقل مکان کردیم به خانه ی مادر جان. هف...
25 دی 1396

فعالیت های مهد آرادی

تقریبا سه ماه پیش که کلاس آرادی تو مهد عوض شد و از کلاس خاله زیبا اومدن کلاس زهرا جون تمامی فعالیت ها و نقاشی هاشون رو لای کلییر بوک گذاشتن و تحویل ما دادن و ما هم بردیم خونه دو توی بایگانی گذاشتیم. دیشب یه دفعه به ذهنم رسید که از همشون عکس بگیرم و بذار توی وبلاگش تا اگه یه موقعی اتفاقی برای اونا افتاد حداقل یه نسخه از اولین نقاشی ها و رنگ آمیزی هاش داشته باشه. همه ی این هنرها هم از 27 فروردین تا 15 مهر 1396 هست. ادامه ی مطلب لطفاً ...
27 آذر 1396

جمعه 24 آذر 96

جمعه ی هفته ای که گذشت گل پسری رو طبق قرار قبلی بردیم سرزمین عجایب. همون اول که رسیدیم اسباب کریسمس به راه بود و آرادی با دیدن اونا دوباره ترسید گل پسری و شروع کرد که من نمیام بازی کنم بریم خونه ی خودمون ولی وقتی بردیمش بالا دیگه راضی نبود برگرده خونه و میگفت هنوز همه ی بازی ها رو نکردم. خدا رو شکر بهش حسابی خوش گذشت و کلی حالشو برد. هفته ی قبل هم  مربی کلاسشون خاله زهرا بهشون گفته بود که مهر و جانماز بیارید میخوایم با همدیگه نماز بخونیم. پسرم کلی کیف کرده بود از اینکه تو مهد کودکش نماز خونده بود و لذت برده بود. ...
25 آذر 1396

تعطیلات 15 آذر 96

سلام و درود آخر هفته ای که به خاطر مبعث حضرت رسول تعطیل بود رفتیم و سری به خانه ی مادرشوهر جان و شمال زدیم و هوایی عوض کردیم و ریه ها را از آلودگی تهران تخلیه نمودیم و با یه عالمه اکسیژن تازه برگشتیم تا دوباره از هوای آلوده ی تهران استنشاق کنیم. چهارشنبه صبح به همراه پدرو مادر جان راهی شدیم و توی مسیر خدا رو شکر خلوت بود و آرادی هم حسابی مشغول بازی بود و کلی کیف میکرد و ورجه وورجه و شادمان از اینکه بعد از 2 ماه به سمت شمال عازمه. وقتی رسیدیم اولش که حسابی تا میتونست ناز و ادا داشت و میگفت من از ماشین پیاده نمیشم بچم از ذوق زیاد نمیدونست چیکار کنه بعد هم با هزار صلوات و سلام و قربون صدقه رفتنای ...
18 آذر 1396

روزمره گی های ما 96/08/30

روزها یکی پس از دیگری میگذرد و روزمرگی های زندگی همچنان ادامه دارد. هر روز صبح که بیدار میشویم کوله بار برمیبندیم و راهی میشویم سمت اداره و بعد هم تحویل گل پسرمان به مهد کودک و آغاز روز نویی دیگر و ....... کلاس مشاعره پسرم همچنان برقراره با این تفاوت که ساعتش رو تغییر دادیم به بعد از ساعت کار تا لطف همکاران محترم دانشکده اینچنین بر ما روزافزون نگردد و اما برای رفتن به منزل باید یک ساعتی را در ترافیک پر از استرس تهران طی کنیم و در این میان آرادی اوایل مسیر رو خوب میگذرونه ولی نزدیکیهای خونه دیگه تمام تلاش خودش رو برای برهم زدن آرامش مینماید صد البته که ایراد از پسرمان نیست و این ترافیک تهران است که هیچگاه تمامی ندارد. چیزی ک...
30 آبان 1396